تبليغاتX

جديدترين قالبهاي بلاگفا


جديدترين کدهاي موزيک براي وبلاگ

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::

tanha
tanha

براي كساني كه تنهايي را دوست دارند

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

باشه تو برواما ...

یکشنبه سیزدهم مرداد 1387-17:33 -حامد

باشه تو برواما ...

 

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره.

 

 .وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي

 

. وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.

 

 وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.

 

 وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.

 

 وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.

 

 وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند


وقتی هم که اسم (( راز ))  رو شنیدی بیاد بیار همرازت رو.


لينک ثابت |

توي آغوش بخشاينده ي تو!!

شنبه دوازدهم مرداد 1387-0:36 -حامد



قلبم تند تر از همیشه تپید لبخند زدم و باورت کردم


با صدايت مرا نوازش کردي، تپش قلبت را حس کردم،



مهربان و پاک بود. در آغوشت غرق محبت شدم. به تو



تکيه کردم و آرام شدم.



نگاهت مهربان است و صدايت آرامش، دستانت بخشنده و



بويت بوي بهار عشق. با تو احساس امنيت مي کنم.



احساس زيبايي، احساسي که مرا از تمام بي رحمي ها و



بدي ها حفظ مي کند.



روز تولد عشق قلبم را به تو هديه دادم که دستت را به


من بدهي تا يکي شويم و پرواز کنيم تا بي کرانه ها



منو نسپار به فصل رفته ي عشق


نگذار کم شم من از آينده ي تو


به من فرصت بده گم شم دوباره


توي آغوش بخشاينده ي تو



( همراز اینجا تا خدا دوستت دارم )

لينک ثابت |

همين!!

سه شنبه هشتم مرداد 1387-18:50 -حامد

شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟

 

 استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور.

 

 اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی!

 

 شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.

 

 استاد پرسيد: چه آوردی؟

 

و شاگرد با حسرت جواب داد:

 

 هيچ!

 

 هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم

 استاد گفت: عشق يعنی همين!

 

 شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست؟

 

 استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور.

 

 اما به ياد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی!

 

 شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت .

 

 استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:

 

 به جنگل رفتم و اولين درخت بلندی را که ديدم، انتخاب کردم.

 

 ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم.

 

 همين!!

لينک ثابت |


تمام حقوق اين قالب متعلق به Blogskin ميباشد.