تبليغاتX

جديدترين قالبهاي بلاگفا


جديدترين کدهاي موزيک براي وبلاگ

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::

tanha
tanha

براي كساني كه تنهايي را دوست دارند

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

شاید بفهمه سخته

سه شنبه هفتم آبان 1387-22:7 -حامد

روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند

 

شادي ، غـــم ، غرور ، عشق و... روزي خبر رسيد

 

كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت

 

پس همه ساكـنــيــن جزيره قايقهايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند

 

اما عشق مايل بـــــود تا آخرين لحظه باقي بماند

 

چرا كه او عاشق جزيره بود

 

وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت

 

عشق از ثروت كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك ميكرد

 

كمك خواست و به او گفت : آيا ميتوانم با تو همسفر شوم.

 

ثروت گفت :

 

خير نمي تواني من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايــــقــــم دارم

 

و ديگر جايي براي تو وجود ندارد.

 

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست

 

عشق گفت:

 

لطفا كمك كن و مرا با خود ببر

 

غرور گفت :

 

نميتوانم ، تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق مرا كثيف ميكني .

 

غم در نزديكي عشق بود

 

پس عشق به او گفت:

 

اجازه بده تا من با تو بيايم .

 

غم با صدايي حزن آلود گفت:

 

آه عشق من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم.

 

پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد

 

اما او آنقدر غرق در شادي و هيجان بود

 

كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد.

 

ناگهان صدايي مسن گفت :

 

بيا عشق من تو را خواهم برد .

 

عشق آنقدر خوشحال شده بود كه كه حتي فراموش كرد

 

نام يار ديگرش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت

 

و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند

 

پيرمرد به راه خود رقت و عشق تازه متوجه شد

 

كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .

 

عشق از علم پرسيد :

 

او كه بود ؟

 

علم پاسخ داد :

 

او زمان است .

 

عشق گفت :

 

زمان؟

 

اما چرا به من كمك كرد؟

 

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت :

 

زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است...

 

لينک ثابت |

لبخند آخرين من …دروغ معصومانه بود

یکشنبه پنجم آبان 1387-0:54 -حامد

 

گفتي برو … گفتم به چشم … اين بود كلام آخرين …

گفتي خداحافظ تو … گفتم همين … گفتي همين …

گريه نكردم پيش تو …

با اين كه پرپر مي زدم …

با خون دل از پيش تو … رفتم و باز نيومدم …

بازي عشق تو رو جانانه باختم …

مثل بازنده خوب مردانه باختم …

همه ثروت من تحفه درويش …

نفسم بود كه به تو شاهانه باختم …

لبخند آخرين من …

دروغ معصومانه بود …

براي پنهان كردن …

داغ دل ديوانه بود …

من مات مات از بازي شطرنج عشق مي‌آمدم

شاه مهره دل رفته بود ، من لاف بردن مي‌زدم

قلعه دل ، اسب غرور … لشگر تار و مار عشق …

دادم به ناز رخ تو … اينهمه يادگار عشق …

گفتم ببر هر چي كه هست … رقيب جلد چيره دست …

گفتـي تــو مغـروري هنـوز با فتـح ايـن همــه

شكست

گفتي برو … گفتم به چشم … اين بود كلام آخرين …

گفتي خداحافظ تو … گفتم همين … گفتي همين …

 

لينک ثابت |


تمام حقوق اين قالب متعلق به Blogskin ميباشد.