تبليغاتX

جديدترين قالبهاي بلاگفا


جديدترين کدهاي موزيک براي وبلاگ

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::


Get your own Chat Box! Go Large!

:::●┼┼ اگه دوست داری توی وبلاگت چت روم داشته باشی کلیک کن اینجا┼┼●:::

tanha
tanha

براي كساني كه تنهايي را دوست دارند

:: HOMEPAGE :: E-MAIL :: BLOGSKIN

معشوقه ناخوانده

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387-0:17 -حامد

 

ای واژه ی بی معنی

 

رویایی بی تعبیر

 

آغاز ترین پایان

 

آزاد ترین تقدیر

 

از قلب تو می روید

 

نبض غزلی تازه

 

پنهان شده ای در من

 

رویای پر آوازه

 

تو سایه ی خورشیدی

 

تو بوسه ی در بحران

 

تو دلهره ای آرام

 

مهتاب تر از باران

 

آرامش طوفانی

 

می سازی و ویرانم

 

رسوایی بغض آلود

 

می پوشی و عریانم

 

من حادثه بر دوشم

 

من عشق نمی دانم

 

در هیچ دمانم کن

 

تا زنده شود جانم

 

من را تو به خود خواندی

 

معشوقه ناخوانده

 

دل را به ازل بسپار

 

یک دم به ابد مانده

 

 

لينک ثابت |

راز

شنبه هفدهم اسفند 1387-0:38 -حامد

سرشتم و غم زده بود

ديوار شب نم زده بود

 ستون قامت دل و

فكر و خيال خم زده بود

 

  غصه نفرت زياد

كينه و ظلمت و فساد

 تك قطره هاي اشك شب

يكي يكي مي شد زياد

 

  از اون روزاي خوب زشت

پناه سرد سرنوشت

فرشته ي شلوغ چپ

از من و خاكستر نوشت

 

از دل بيمار كثيف

از اون شباي بي كسي

از دل در به در شده

تو خشم مشق اطلسي

 

همون روزاي سرد زرد

قدم زدن تو قصر درد

 كمين شب پشت نگاه

تا خشك كنه ريشه ي مرد

 

 مردي كه باغبوني بود

دنبال مهربوني بود

 واسه دل تشنه ي غم

چشمه ي آسموني بود

 

 نشسته بود توي بهشت

كنار چشم بد سرشت

 نمي دونست ميخواد بشه

اسير دست سر نوشت

  

سياهي تو چشماي بد

يه روزگاري لونه كرد

براي كور كردن مرد

چشم بد و بهونه كرد

 

 بعدش نشست نظاره كرد

به دستاي حريص درد

 تو عمق بي رحمي و خشم

قلب اونو پاره مي كرد

 

  از اون به بعد جايي نبود

براي عشق تو قلب مرد

 فقط يكم ياد خدا

پيدا مي شد اون پايينا

 

 خداي خوب و مهربون

خالق نور و كهكشون

 كشيد يه قلب تو آسمون

يه قلب پاك و مهربون

  

يه قلبي از سيرت پاك

با ريشه اي از دل خاك

 با رنگي از حيطه ي نور

جلوه اي از جنس بلور

 

 يه روزي از همين روزا

از بين دستاي خدا

 يه دنيا عشق و رازقي

پيشي گرفت و شد رها

  

تو راه عشق تو كهكشون

رسيد به قلب مهربون

 خيمه زدن رازقيا

تو قلب زيباي خدا

 

 يه شب كه مرد غم زده

چشماشو روي هم زده

 رو به خدا و آسمون

گريه مي كرد تا پاي جون

 

 صداي گريه هاي اون

رسيد به گوش آسمون

 مي گفت روزاي خوب خوب

ديگه شدن واسم تموم

  

از اون همه خنده و عشق

رازقياي تو بهشت

 گلاي سرخ كادو پيچ

ديگه نمونده هيچ هيچ

 

 مي گفت شبا رو دوست دارم

اهل دلا رو دوست دارم

 خدا منو دوست نداره

ولي خدا رو دوست دارم

 

 مي گفت دلم در به دره

دنبال يك همسفره

 همسفري كه با خودش

منو به رويا ببره

 

 مي گفت چشام بسته شدن

از سايه ها خسته شدن

 دلم ديگه سياه شده

نگام پر از گناه شده

 

 ديگه بهار خزون شده

نوبت برگ ريزون شده

 باد سياه و سرد غم

به سمت من وزون شده

 

  تو خنده هام اشكه ديگه

مهربونيم خشم ديگه

 عشق و اميد و آرزو

مزخرف و كشكه ديگه

 

 حرفاي خوب و بد مي زد

درد دلاشو هم مي زد

 با اشكاي نيمه شبش

به اون دلش مرحم مي زد

 

  ندا اومد از آسمون

صدا مي زد كه اي جوون

 اگر يه قلب پاك مي خواي

پاشو بيا تو آسمون

 

 خداي خوب خوب من

گذاشته رو بالهاي من

 يه عالمه خوبي و عشق

كنار قلب پاك من

 

 صدا رو وقتي كه شنيد

تا آسمونها پر كشيد

 شهد موفقيّت و

رو بال آسمون چشيد

 

 مي خواست زياد شادي كنه

با رازقي بازي كنه

با بوسه هاي آسمون

بياد و طنازي كنه

 

فكر كرد بهشتش همينه

چشماشو باز كرد ببينه

فهميد همش خياله و

ديدش هنوز رو زمينه

 

چشماشو باز دو باره بست

منتظر صدا نشست 

ولي به جاي اون سكوت

آسمون ، قلبشو شكست

 

ديگه صدايي نيومد

كه خوش كنه خيال مرد

از اون به بعد روزگارش

دوباره شد سياه و سرد

 

ولي ديگه تجربه شد

چشماش هميشه باز باشه

حتي ديگه پيش خداش

به فكر حفظ راز باشه

 

لينک ثابت |


تمام حقوق اين قالب متعلق به Blogskin ميباشد.